فقط دو هفته دیگه تا کنکور مونده و من نمی دونم چرا به جای استرس ، افسردگی گرفتم؟
حسام هم حسابی حساس شده ،همش سر چیزای الکی داریم با هم بحث می کنیم
نمی دونم چرا اینجوری شدیم ، شاید چون خیلی استرس داریم و وقت کمی مونده اینجوری شدیم
مثلا حسام تازگیا کمتر اس ام اس می زنه که ببینه من میزنم یا نه؟
در حالی که می دونه ما خیلی وقته دیگه اصلا تو این بحثا نیستیم و منم چون عادت کردم که همیشه اون بزنه و جواب بدم صبر می کنم تا اون اس ام اس بزنه
ولی حسام ناراحت میشه که چرا تو کم اس ام اس میزنی؟ چرا اون اس ام اس رو جواب ندادی؟
منم همش دارم توجیح میکنم که اینطوری که فکر می کنی نیست
از طرفی خودم یه جوریم
نمی دونم چمه.فقط می دونم نارحتم. و همش می ترسم که یه جوری حرف بزنم که ناراحت بشه و باید مراقب رفتارم باشم و در عین حال اصلا دوست ندارم که حسام اینجوری بام حرف بزنه
می دونم که منم زیادی حساسم ولی دست خودم نیست . دلم می خواست می تونستم تمام اون افکار پراکنده ذهنم رو بنویسم مگه از دستشون راحت شم ولی موقع نوشتن واژه ها از ذهنم می پره
دلم می خواد بهونه بگیرم نمی دونم براچی
خدا کنه این حس زودتر دست از سرم برداره
دلم آرامش می خواد
فقط آمدم بگم
تولدم مبارک
دیشب دومین تولدم رو برام گرفتن
این عکس اولین کیک تولدم با دوستام و فندقی

و اینم دومین کیک تولد به همراه خانواده

اینم عکس فلشی که هدیه گرفتم (قابل توجه ناز گلم)

من نمی فهمم آخه یکی که از انتخاب واحد و حتی کامپیوتر چیزی سرش نمی شه برا چی باید بشه کارشناس آموزش؟
امروز رفته بودم که پروژه یکی از بچه ها که می خواست بره شهرستان رو به استاد تحویل بدم بعدم با فندقم برم بیرون
10 دقیقه بود رسیده بودم دانشگاه که به حسام گفتم بذار من برم از این کارشناس آموزش بپرسم که ما ترم آخریم این دو واحدی رو که اینترنتی نتونستیم برداریم باید چیکارش کنیم؟
رفتم اتاق آموزش
من: خانم محرابی ما ترم آخریم دو واحد از درسامون رو نتونستیم اینترنتی برداریم چون میگه حداکثر 20 واحد می تونین بردارین کی باید درس رو اضافه کنیم؟
بدون اینکه بپرسه چه رشته ای هستین؟چه درسی ؟
برید طبقه 5 مدیر گروهتون امضا کنه بیاین پایین من براتون بزنم
از اونجایی که دانشگاه ما ته امکانات تا طبقه 5 رو پیاده گز کردیم (آسانسور فقط برا اساتید و احیانا دانشجوهایی که دارن میمرن) دیدم مدیر گروه هنوز تشریف نیاوردن و استاد هم نیامده.گفتم حسام بیا بریم طبقه 2 سایت ( که اگه خدا بخواد به خاطر انتخاب واحد آزادش کردن وگرنه حتما باید کارشناسی ارشد باشی تا بتونی استفاده بفرمایی)
سایت یه جمعیتی عظیمی آمده بودن انتخاب واحد( فکر نمی کردم یه چنین جمعیت عظیمی کامپیوتر نداشته باشن )
با کلی التماس به یه خانومی گفتیم که بذار ما کد این دو درسی که می خوایم رو یادداشت کنیم
رفتیم بیرون که اتفاقی 2 تا از همکلاسی هامون رو دیدیم گفتن برا واحدهای عمومی که امضای مدیر گروه نمی خواد!!!!برین پرینت انتخاب واحد رو بیارین بدین همین کارشناس اضافه می کنه
دوباره برو طبقه 2 یک ساعت وایسادیم تا یه کامپیوتر خالی شده حالا که نوبت ما شده پرینتر خراب شده ( قیفش هست قیرش نیست ، قیرش هست قیفش نیست)
به هزار دردسر پرینت گرفتیم برو اتاق آموزش
من: خانوم محرابی میخواستم دو واحد اضافه کنم ترم آخرم
-: برو مدیر گروه امضا کنه
-: واحدهام عمومیه
-:برو پیش خانوم فلانی برات اضافه کنه
خانوم فلانی : تو صف وایسید نوبت ایشونه ( یه دختر خانومی)
رو کرد به دختره که خانوم چیکار داشتید و اینا
اونم میخواست واحد اضافه کنه
هر واحدی که این دختره کدش رو می گفت و بعد از یک ساعت که خانومه طول می داد تا وارد کنه یا می گفت: پیش نیازه یا پره
آخرش گفت برو پیش مدیر گروه
بعد از یک ساعت نوبت ما شد
-: خانوم چیکار دارید؟
-: دو واحد می خوام اضافه کنم؟
-:مدیر گروه امضا کرده؟
-:واحدهام عمومیه
-:برگتو بده به من
یک ساعت بعد که بررسی فرمودن
-:شماره دانشجوییتو بگو
-: خانوم شما که 20 واحد برداشتین!!!!!!!!!!!
نزدیک بود سرمو بکوبم به دیوار دیگه
خلاصه بعد از یه دو ساعتی واحدهای من و حسام رو اضافه کرد بعد میگه برید طبقه دو چک کنید ببینید آمده یا نه؟!!!!
دوباره رفتیم بالا به هزار دردسر چک کردیم دیدم آمده
خانومه احتمالا به خودش افتخار می کرد که چنین کار سختی رو به انجام رسونده :)
ساعت 10بود که بلاخره شاخ غول رو شکستیم و با فندقی از دانشگاه رفتیم بیرون
رفتیم انقلاب یه چرخی زدیم مجله خریدیم ريال تقویم خریدیم، کامپیوتر رفتیم قیمت کردیم و دیدم که مینی لپ تاپ همچی زیادم نمی صرفه
بعدم رفتیم ناهار خوردیم و ساعت 2 اینا از هم جدا شدیم ولی وقتی رسیدم خونه مثل مرده ها بودم ( دور از جونم):)
عزیز دلم ممنون به خاطر همه خاطرات خوب
ممنون برای نامه ی پر از احساست![]()
عاشقتم
چه روزی بود امروز به به!!
آقا ما امروز با فندقی قرار بود بریم پارک پرواز برا تولدم ( البته تولدم 7 بهمنه ولی چون اون روز نمی تونیم بریم بیرون قرار شد زودتر تولد بگیریم )
رفتیم پارک پرواز ، تو راه که می رفتیم یه جایی یه تابلو زده بود که محل برگزاری مراسم عزاداری محرم رو روش نوشته بود پایینش هم نوشته بود " بفرمایید روضه" حسام می گفت : بعله به به!! کلی خندیدم آخه این مدلی تا حالا ندیده بودم!
اونجا که رسیدم من با کمال سورپرایزی دیدم که چند تا از دوستام به همراه کیک و کادو و گل و ... منتظر منن
آقا ما سورپرایز شدیم تپل!!
فهمیدیم این چند وقت برنامه ریزی های شدیدی برا تولد ما شده که خودمون بی خبریم
کلی خوشحال شدم ، شمع فوت کردم ، کیک خوردم و حسابی از خودم ذوق در وکردم:)
بچه ها کلی شرمنده کرده بودن و برام کادو گرفته بودن که کلی دیگه خوشحالی داشت
فندقی هم برام یه گردنبد و النگو بیژو سواچ گرفته بود که کلی خوشمل بود و بم میامد
خلاصه کلی کیک خوردیم و البته به همه کسایی که تو پارک کار می کردن هم کیک دادیم که اونا هم کلی خوشحال شدن و بم تولد مبارکی گفتم
بعدش ساعت 11:30 اینا قرار شد بریم دانشگاه چون ساعت 1 امتحان داشتیم ، می خواستیم با ماشین مریم بریم ولی 6 نفر بودیم که رضا همش می گفت من با تاکسی میرم شما با ماشین بیاین
از اون اصرار از ما که نه نمی شه بیا بالاخره سوار میشیم می ریم
خلاصه آخرش رضا جلو نشست و ما دخترا به همراه فندقم عقب نشستیم:)
تا دانشگاه خندیدیم
حسام می گفت رضا تو که می خواستی با تاکسی بری؟ حالا رفتی راحت اون جلو نشستی از ما این عقب خبر نداری
بیچاره حسام یه جوری نشسته بود که هروقت من نگاش می کردم خندم می گرفت:)
بالاخره رسیدیم دانشگاه و رفتیم سلف ولی هیچ کدوم نتونستیم غذا بخوریم چون یه خروار کیک خورده بودیم ، فقط الکی غذا گرفتیم!!
ساعت حدودا 12 بود گفتیم بریم برا امتحان یه مرور کنیم ، حسام هی می گفت من الان هیچی یاد نمیگیرم
هرچی من می گفتم یه ذره بخون حالا
میگفت نه نمی شه
گفت اشکال نداره تقلب می کنیم ( امتحان ترجمه متون اسلامی بود ، امتحان تستی بود و خیلی هم سخت چون 4 تا جواب تست درست بود و ما باید صحیح ترین رو انتخاب می کردیم )
رفتیم سر جلسه دیدیم استاد 60 تا تست داده و می گه کد سوال ها رو بالای برگه بنویسید یعنی 3 نوع سوال داده بود !!
امتحان که دادیم فندقی می گفت من همش 7 یا 8 تست رو مطمئن زدم
25 تا از تست ها رو هم همین جوری آخرش زدم آمدم بیرون!!!!!
دعا کن نیفتم
بعد از امتحان با بچه ها رفتیم چایی خداحافظی رو خوردیم و یه نیم ساعتی پیش هم نشستیم تو حیاط و حرف زدیم
از امروز به مدت 1 ماه دانشگاه تعطیله یعنی تعطیل کردیمش که برا ارشد بخونیم
تو راه که برمی گشتیم با فندقی رفتیم لوازم تحریر فروشی محبوبمون
جایی که وقتی من رفتم تو حتما باید یه چیزی بخرم:)
آخه هم بزرگه و همه چی داره و هم راحت همه چی عین فروشگاهای زنجیره ای بازه می تونی خودت ببینی و بخری
مسئولای اونجا هم اینقدر ما رفتیم که مارو می شناسن
ولی خدایی لوازم تحریر وسوسه کننده نیست ، مخصوصا چیزای فابرکاستل
آخرش هم یه پاک طراحی و یه چاکن خمیری گرفتم که ان شاالله برنامه طراحی رو شروع کنم
پ.ن. حسام گلم به خاطر همه ی این زحماتی که برای تولدم کشیدی ازت ممنونم
خیلی خوشحال شدم
من به داشتن چنین همراه و همدلی افتخار می کنم، با بودن تو لحظه لحظه زندگی من شیرین میشه
و من با تو طعم عشق و زندگی رو چشیدم
الته واژه های برای توصیف احساسم نسبت بت کافی نیستن و نمی تونم بگم که چقدر دوست دارم فقط می گم که تو قلب منی
این هم عکس کادوی عشقم ( چون لنز دوربینم شکسته نمی تونستم خودم ازشون عکس بگیرم از اینترنت عکشو پیدا کردم)








