|
you can take my breath away...
|
وقتی یه مدت زیاد نمی نویسم دیگه یواش یواش شوقم برای نوشتن کمتر میشه
بعضی وقت های یه جرقه عالی تو ذهنم برای یه موضوع خوب برای نوشتن زده میشه اما تا وقتی که بخوام بنویسم همه اون حس خاموش میشه
چند وقتی دنبال تغییر وبلاگم بودم و البته هنوزم هستم. نمی دونم چرا هنوز نتونستم برم.
امتحان ها چندوقتی هست بالاخره تموم شد و کلاس آلمانی هم به لطف خدا امروز نمرش آمد و آسوده شدم.
عید که فکر میکنم کلا خونه باشیم و البته باید دید مثبت داشته باشم و نگم که تهران تو عید دلگیره و چقد بده که باید بمونیم خونه. به جاش به قول حسام باید یکم برنامه ریزی کنم و به درس هام برسم. باید پایان نامه رو شروع کنم که داره دیر میشه و پروپوزالی که رو دستم مونده و اصلا نمی دونم چیکارش باید بکنم.
دیروز رفته بودیم سخنرانی استاد راهنمام درباره اندرزنامه. خدایی این چه جور سخنرانی بود؟ از اول تا آخر از رو یه نوشته خوند و رفت. انگار که کتاب می خونه. به نظرم سخنرانی خیلی ویژگی های دیگه هم داره و فقط به حرف زدن ختم نمیشه. اینقدر تند و سریع هم همه چیز رو گفت که حتی نمی شد یادداشت برداشت. خلاصه ای یه چیزایی فهمیدیم.
یک ساعت طول کشید تا این چند خط رو نوشتم. همش میرم و میام
تولدم مبارک
سه شنبه مثل همیشه با حسام بیرون بودیم. تقریبا مثل همه روزا یه جا رفتیم و یه چیز خوردیم. شاید چون وقتمون کامل آزاد نیست نمی تونیم راحت تصمیم بگیریم که کجا بریم. همیشه باید جایی بریم که بعدش بتونیم سریع به کلاسامون برسیم.
البته وقتی فکر میکنم می بینم مهمترین بخش قرارامون دیدن همدیگره و صحبت کردن و مشورت گرفتن و البته انرژی گرفتنه.
نزدیکای انقلاب بودیم که یهو توجهم توجه یه پسری جلب شد که داشت تاکسی می گرفت. برادر حسام رو من فقط تو عکس دیده بودم ولی به نظرم آمد این ادم خیلی شبیهشه.
به حسام گفتم : حسام این پسره چقدر شبیه داداشته!!
حسام تا دید گفت خودشه و رفت جلوتر
بش گفتم ببین من داداشتو ندیده شناختم برو حال کن.
گفت تو چطوری اونو دیدی؟
بش گفتم دوباره تا دیدی رفتی جلوتر از من. گفت اون می دونه ولی نمی شه اینجوری علنی باهم بریم جلوش.
هرچند خودمم فکر میکنم که خوب نیست هیچ کدوم از فامیل های اونا ما رو باهم ببینن. چون معمولا بعد از ازدواج حرف برای گفتن دارن.
هرچند تقریبا از دو خانواده (پدر و مادر و اینا) تقریبا هردو در جریان هستن ولی جالب اینه که هردو هم حرف خاصی راجب به اینکه چیکار میکنین و چرا اقدامی نمی کنین نمی زنن و ما هم اینجوری راحت تریم.
نمی تونم بگم این روزا خیلی سرم شلوغه ولی خیلی ذهنم مشغوله. زیاد انرژی وبلاگ نویسی ندارم و خودمم حس میکنم که حیفه.
فعلا بیشتر در تکاپوی تغییر برنامه های زندگیم هستم...
بر طبق رسم دوشنبه ها بازم ما دوشنبه بیرون بودیم. البته این دفعه کلی هم کار داشتیم. قرارمون 7 صبح بود( همش فکر میکنم آیا به جز ما کسی کله صبح قرار می ذاره؟) ولی چون حسام برنامه کلاسش عوض شده بود افتاد 12 ظهر که از شانس ما حسام کلی دانشگاه منتظر میمونه ولی استاد نمیاد و همچی که حرکت میکنه بیاد پیش من بش زنگ میزنن که استاد 10 دقیقه دیگه میاد.
حسام هم دیگه برنگشته و بی خیال رفتن شد. باهم رفتیم مثل همیشه پیاده روی و صحبت. از همه دری حرف زدیم. انگار 2 یا 3 روز که همدیگرو نمی بینیم حرفامون رو هم انباشته میشه.
از انقلاب 3 تا کتاب دوباره خریدم به علاوه برگه فیش برای پایان نامه و تحقیقاتمون
برای حسام هم رفتیم از یه مغازه ای کتاب بخریم. تا وارد شدیم یه نفر داخل مغازه گفت بفرمایید: حسام هم اسم کتاب درسیش که به انگلیسی بود رو گفت
اون طرف بیچاره فکر میکرد چیزی که حسام میخواد جزو کتابایی که اکثرا دنبالشن و وقتی اسمش رو شنید یه آن موند که چی بود. بعد برگشت به طرف روبه رو گفت ببین آقا چی میخواد فلانی.
اونم گفت بله؟ حسام دوباره اسم کتاب رو گفت و اون کتاب توی کامپیوتر پیدا کرد. و گفت داریم.
از این لحظه دقیقا ماجرای پیدا کردن کتاب شروع شد.
شانس ما کتاب طبق معمول تو قفسه ای که باید می بود، نبود. همه مغازه بسیج شده بودن کتاب رو پیدا کنن که پیدا نمیشد و ما هم همین جور یه لنگه پا وایساده بودیم. از همه جالب تر یه آقایی بود که کلا انگلیسی نمی دونست و دنبال کتاب بود برای ما. پرسید کتاب چه رنگیه ؟ حسام گفت زرد و آبی.
اونم هرچی کتاب زرد و آبی بود در میآورد می گفت اینه؟ من کف کرده بودم
یعنی فکر کنم هر کتاب زرد و آبی بی ربط بود تو اون مغازه به ما نشون داد. آخرش پرسید نویسندش کی بود؟
حسام: بکمن
آقاهه: بک مک؟
حسام: نه بکمن
آقاهه: آهان بک مک
من داشتم میترکیدم از طرفی نمی تونستم جلوی بقیه. اشکم سرازیر شده بود. نمی دونستم چیکار کنم.
با هزار زور بالاخره کتاب ما پیدا شد. ولی خدایی خیلی خندیدم. روحم شاد شد.